اتفاقات این هفته
سلام دختر طلا ![]()
خوبی گلم . اونجا تو دل مامان بهت خوش میگذره
من مامان جون 
سرماخوردم
. تازگیا هوا خیلی سرد شده و تند تند بارون میاد
و بخاری هم که اصلا خونرو گرم نمیکنه . تو خونم مجبورم زیاد لباس بپوشم
دیگه به سختی میتونم راه برمو کار کنم
دخترم چند شب پیش حالم خیلی بد شد
نمیدونم از کجا بود از چی شد مامان بزرگ مه پاره میگفت که چشم خوردمممممممممممم.![]()
نمیدونم شاید راست میگه اما قبلشم غذایی رو خودم که یه عالمه چرب و چیلی بود .الان که حرفشو میزنم دهنم آب میوفته و باز دوست دارم بخورم .
اونشب تصمیم گرفتم خونه مامان بزرگ مه پاره ات بمونم آخه بابا جون شب کار بود .
بعد از ظهر بود که رفتم پیش فاطمه دوستم که تو کوچه یکی مامان و دید.
بعد از احوال پرسی گفت ...خیلی خوشگل شدی بارداری بهت میاد ![]()
عزیزم طولی نکشید که درد و تو دلم و پهلوهام احساس کردم.
اونشب یه لحظه تو آروم قرار نگرفتی همش لگدای کوچولوتو نثار شکمم میکردی
. خیلی ترسیده بودم .آخه هیچوقت اینهمه مدت تکون نخورده بودی.
حدود ساعت 10 بود که دیگه نتونستم درد و تحمل کنم و ناله م دراومد
هرچی بابابزرگ و مامان بزرگ گفتن که پاشو ببریمت دکتر . من نرفتم آخه میدونستم کار خاصی برام نمیکنن .
بعدشم اونشب مامان جون یه عالمه دلتنگ بابا حسینت شده بودم .![]()
احساس میکردم اگه بابا حسین بیاد پیشم نصف دردام کم شه
. خلاصه دخترم هرچی خوردم گلاب به روت بالا آوردم . تا 2 شب همرو بیدار نگه داشته بودم و همش اوق میزدم .
از بس بالا اوردم و درد کشیدم که نمیدونم چطور خوابم برد .
صبح 6 بیدار شدم و منتظر بابا حسینت شدم که بیاد و از دلتنگی دربیام . همین که اومد مثل همیشه .شلوغ و پر حرارت صبح به خیر گفت و ازم خواست پاشم با هم صبحانه بخوریم . همه خواب بودن و منو بابا جون دوتایی صبخانه خوردیم . از دلدرد و دلتنگیم بهش چیزی نگفتم گفتم بزار خوشحالیشو خراب نکنم
.اما خودش از رنگ و روم فهمیده بود که مریض شدم .
البته مامان جون فقط تونستم یه لقمه بخورم.اونم فقط به اثرار بابا جونت خوردم . بعد صبحانه باز خوابیدم و سلاعت 10 بود که باز درد اومد سراغم.
امروز باید میرفتم جواب آزمایشمو میگرفتم . با بابا جون رفتم جوابوووووو گرفتم
عزیز دلم نمیدونی چقدر گریه کردم چقدر ناراحت تو شدم
. میدونی تو جواب نشون داده بود که کمی عفونت خون دارم . همین منو یه عالمه ترسوند .بابا حسینم خیلی ناراحت شد .اما هیچی نمیگفت میترسید من گریم بیشتر شه
سریع رفتیم پیش دکتر شهین
برا مامان دارو نوشت و گفت چیز خاصی نیست نترسممممممم
اما آخه مگه میشه .
حالا هر روز داروهامو مصرف میکنم به امید زود خوب شدن . مامان دوست ندارم یه کوچولو به تو بد بگذرهههه. تمام غصه م اینه که تو خدای ناکرده حالت بد بشههههه.
دیروزم آش نذری پختم البته خاله یاسی زحمت پختنشو کشید من زیاد نتونستم کار کنم آخه همه روزو بیحال بودم
اما آخراش رفتم آشو هم زدمو و یه عالمه دعا کردم . برا سلامتی تو و بابا جون . برای مامان شدن دوستام . برای ..........ایشالله که خدا قبول کرده باشهههههههه.
دخترم خیلی مواظب خودت باش . تو نفس مامان و بابایی . تو روزنه ی امیدمونی پس یه عالمه مواظب خودت باش
میبوسمت
مامان افسانه


اتفاقات این هفته 




