وسواسی شدن مامان افسانه
سلام دخترم خوبی گلم![]()
امروز هواخیلی خواب الود و سرد بود
از وقتی که بابا حسین رفت سرکار بیدار شدم داشت برف میوم
د بابا جونتم هرچی بهش گفتم شالگردنتو بردار تا سرمانخوری تو گوشش نرفت که نرفت
همین که بابا درخونرو بست و صدای پاشو شنیدم که دور دورتر میشد قلبم پرا ز غم شد
میدونم که خیلی خوب حسمو فهمیدی
بعد رفتن بابا خودمو کمی با نت مشغول کردمو
.....بعدش باز خواب سراغم اومد
تا 4 بعداز ظهر لالا شدم وقتی بیدار شدم
.
.
.
وای چقدر کار باید میکردم
چرا امروز همش لالا شدم
از جارو و گردگیری
و پخت و پز
بگیر تااااااااااااااااا 
....وای چرا من اینطوری شدم چرا همش این گازو تمیز میکنم هرچی تمیز میکردم انگار باز کثیفههه
واااااای پیشخون باز کثیفههههه ....بازم دستمال میکشیدم انقدر که دستمال خیس خشک میشد . وای باز گازو کثیف میدیدم ... این چه دردیه به جونم افتادهه چرا من اینقدر وسواس گرفتم چرا هر چی تمیز میکنم باز احساس میکنم کثیفههههه
نگو که اینم جزه ویارمه
خلاصه تا 11 شب یکسرههههههه تو آشپزخونه بودم بعد بابا جون به زور بهم گفت برم باهاش فیلم نگاه کنم .
اصلا هیچی از فیلمه متوجه نمیشدم همش حواسم به خونه بود . چرا من اینطور شدم . از وقتی که نشستم همش بغض گلومو میگرفت
کوچولو اشک از چشمام میومد
نمیخواستم بابات بفهمه چراغارو خاموش کرده بودم و .... خلاصه ...
ساعت 2 بود که خواستیم لالا شدیم که![]()
من نتونستم تحمل بیارم پاشدم و نشستم و به بابا جونت نگاه کردم
چقدر دوسش دارم اما چرا امشب ازش دوری میکنم
خداجون خودت کمکم کن نزار رفتار امروزم ادامه داشته باشه . نزار غم تو دلم بمونه . نزار از شوهرم کسی که خیلی دوسش دارم دوری کنم . خداجون خودت کمک کن
آمین
دخترم اره مامان جون برای اولین باره که این حس بد وسواس بودنو تجربه میکنم .. خاله های نینی سایتی میگن به خاطر تغیر هورموناس .
امیدوارم زودی این حس وسواس بودن ازم دور شه.
شب خوش گلم


وسواسی شدن مامان افسانه 





