سیسمونی آفاق طلا
سلام دخترم خوبی قند عسلم![]()
امروز روزیه که مامان بزرگ زهرا جهیزیه اتو آورد خونمون .
منو بابایی دوتایی تو خونه بودیم که تلفن زنگ زد .
خاله یاسی بود گفت تا هوا خوبه و بارون وبرف نگرفته میخوایم سیسمونی دختر طلا رو بیاریم.
منو بابا هم سریع مشغول تغیر دکوراسیون خونه شدیم
.
ااااااا اشتباه شد امروز اینطوری نشدیم خیلی بابا جون کمکم کرد اصلا نزاشت یه چیز سنگین بلند کنم همه وسایلارم همون طور که خواستم تنهایی چید .
چون خونه ما یه خواب داره تو خوشگلم اتاقتو با مامان بابا فعلا شریکی
ایشالله بتونیم یه خونه دو خواب یا بلکن سه خواب بخریم.
ایشالله
خلاصه همرو امروز تو زحمت انداختیم. خاله یاسی و داداش ابولفضل و (( پسر خاله )) خاله ناز - دایی علیرضا وبابا جون و من حسابی امروز خسته شدیم
مامان بزرگم چون هوا خیلی سرد بود نتونست بیاد . مامان جون از طرف تو هم ازش یه عالمه تشکر کردم .واقعا خیلی زحمت کشید و خجالت ردمون کرد .
مامان بزرگ مه پارتم مثل همیشه روزه بود و دیر فهمید بعدشم یه عالمه تبریک گفت و گفت ایشالله پنج شنبه با بابابزرگ میاد خونمون.![]()
![]()
دخترم چون ماه صفره کسیو دعوت نکردم جشن سیسمونی برا همین برات نگرفتم . اما امروز یه مناسبت خوب داشت اینکه تولد اما کاظم ( ع ) بود
و البته شهادت امام حسن مجتبی ( ع ) .
حالا هر وقت وقت کنم عکسای یادگاری از سیسمونیت میگیرم .امروز که حسابی خستم .
ایشالله خدا تو دختر گلمو برا منو بابا و همه خانواده حفظ کنه.
با اومدن وسایل دختر خوشگلم خونمون یه رنگ و رو تازه ای به خودش گرفته . اگه خودش بیاد این خونه از وجودش چقدر گرم گرم میشه.![]()
خدایا شکرت


سیسمونی آفاق طلا 




